به نام خدای فرشته ها

دیروز طبق قولی که به فرشته کوچولو داده بودم،رفتم در خونشون و اجازشو از مادرش گرفتم تا اونو به دنیایی که توش زندگی می کنم بیارم.توی راه مدام از دنیای من می پرسید...خاله دنیاتون چه رنگیه؟..خاله دنیای شما خیلی دوره... خاله منو با چی می بری به دنیاتون...و من که نمی دونستم اون همه سوالو چه طوری جواب بدم،گفتم خاله صبر کن،اگر من همه چیز رو برات تعریف کنم که دیگه تو رو غافلگیر نمی کنه...

چند قدم پایین تر، انتهای کوچه ی خیال سوار اتوبوس سریع السیر خیال به مقصد واقعیت شدیم و در عرض یک چشم به هم زدن رسیدیم به دنیای من....

فرشته کوچولو سرشو بالا گرفته بودو به ساختمونها و مغازه ها نگاه می کرد که یکدفعه یه موتوری با سرعت از کنارش رد شد و هر چی دود داشت از اگزوز موتورش وارد دهن این بچه کرد...فرشته کوچولو که هم خیلی ترسیده بود و هم یه عالم دود خورده بود،در حالی که سرفه شدیدی می کرد محکم چسبید به من...من هم برای اینکه اتفاقه افتاده رو جبران کنم براش یه بستنی خریدم..خیلی هم سفارش کردم خوب بشه تا یه وقتی به مهمونم بد نگذره...وقتی بستنی رو خورد گفتم:خاله خوش مزه بود...دوست داشتی؟یه کم سرشو تکون دادو گفت:دست شما درد نکنه...ولی بستنی مامانی خیلی خوش مزه تره...ومن برای دومین بار آبروم جلوی این بچه رفت...
برو پایین ادامه داره


داشتیم تو خیابونا قدم می زدیم و من با یه عالمه ذوقو شوق مغازه ها رو نشون فرشته کوچولو میدادم که رسیدیم به یه مغازه اسباب بازی فروشی...مغازه رو نشون فرشته کوچولو دادم و گفتم:خاله جون کدومشو دوست داری برات بخرم؟یه نگاه به ویترین کرد و گفت:هیچ کدوم...خیلی تعجب کردم،گفتم:چرا خاله؟تعارف می کنی؟ گفت: نه،خاله جون عروسکهایی که مامانی برام درست می کنه خیلی از اینا قشنگتره،من هیچ کدومو دوست ندارم،اینا همش خشنن...یه نگاه به ویترین مغازه انداختم،اکثرا عروسکهای بن تن و مرد عنکبوتی و...بود،غرق نگاه کردن به ویترین بودم که صدای مهربون و کودکانه فرشته کوچولو منو به خودم آورد...خاله تعارف یعنی چی؟از سوالش خندم گرفت،پاک یادم رفته بود بچه ها صاف و صادق و صمیمی اند و تعارف و دوروغ تو کارشون نیست..با خنده گفتم:هیچی خاله...فرشته کوچولو هم که جواب سوالشو نگرفته بود،شانه هاشو بالا انداخت و دوتایی به راه افتادیم

همانطور که داشتیم تو خیابون قدم میزدیم، فرشته کوچولو گفت:خاله کی برمیگردیم؟گفتم:خاله خسته شدی؟گفت:آره..آخه چرا؟...گفت:خاله آخه اینجا آسمون اصلا معلوم نیست و این ساختمونای بلند نمی زارن من آسمونو ببینم...

سوار اتوبوس شدیم که بریم به طرف شهربازی...توی اتوبوس یه دختر بچه اومد و پیش فرشته کوچولو ایستادو پفکی رو که دستش بود وگرفت جلو فرشته کوچولو و با یه زبون خیلی شیرین گفت :بردار..فرشته کوچولو یه نگاه به من کرد..من هم سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.فرشته کوچولو یه پفک برداشت و از توی جیبش یه آبنبات صورتی که قطعا دستپخت مامانی بود رو داد به دختر بچه...و هردو شروع کردن به خوردن خوراکی ها..یکدفعی دیدم فرشته کوچولو هنوز گاز دومو نزده چهره اش رو در هم کشید...طفلکی به زور پفکو خورد و اومد پیش من نشست...گفت:خاله این چی بود؟چرا اینقدر بد مزه بود؟آبنباتهای خودم از همه خوش مزه تره...
خسته شدی...ببخشید...کم مونده
اتوبوس جلوی در بوستان شادی نگه داشت و ما پیاده شدیم.دست فرشته کوچولو رو گرفتم و بردمش به سمت وسایل بازی...با دیدن تاب دست منو رها کرد و رفت به سمتش و سوار تاب شد...هرکاری کرد نتونست تابو تکون بده...با دیدن تلاشش برای تکون دادن تاب،لبخند به روی لبم نشست...رفتم به سمتش و شروع کردم به هل دادن تاب....صدای قهقه اش تا آسمون هفتم پر کشید و من مسرور از این همه شادی...چند دقیقه نشد که یه خونواده اومدن و کنار تاب ایستادن...خانمه رو کرد به فرشته کوچولو و گفت:دختر جون زود باش ،دختر منم می خواد سوار بشه...چقدر تاب می خوری؟؟!!!!تا اومدم بگم که فرشته کوچولو تازه سوار تاب شده،دیدم فرشته کوچولو خودش پیاده شدو برای دخترک دست تکون داد،بعد ایستاد کنار منو گفت:خاله بریم دیگه،به چی نگاه می کنی؟؟حسادتم شد به این همه مهربونی...

دمدمای غروب بود فرشته کوچولو خسته شده بود..بغلش کردم و رفتم سوار قطار سریع السیر خیال به واقعیت شدم...هنوز صدای قهقه اش تو گوشم هست....

